توأمان به قلم حنانه بامیری
پارت صد و چهارده :
***
چادر از روی مقنعه و مقنعهام از روی موهای لختِ کوتاهم میلغزید؛ برای مَنی که هرگز چادر بر سر نینداخته بودم، نگهداریاش دشوار بود و بیحرمتی به آن.
نفس کم بود در آن اتاق؛ در اتاق ملاقات نام که بینی را مشمئز میکرد از آمیزش بویِ آهن و عرق و ترس.
رقص دمپاییهای پلاستیکی آبیاش که در راهرو در صدای پوتینهای سرباز تلفیق شد، چادرم را مضطرب تا پیشانی و تا نیمی از صورتم کشیدم.

لطفا صبر کنید...

Aa
0حنانه جون کم کم *** از رازها بر می دارید واقعا اولش خیلی سوال بر انگیز بود ممنون قلمتون مانا🙏🌷🪻🌷