پارت صد و چهارده :

***
چادر از روی مقنعه و مقنعه‌ام از روی موهای لختِ کوتاهم می‌لغزید؛ برای مَنی که هرگز چادر بر سر نینداخته بودم، نگهداری‌اش دشوار بود و بی‌حرمتی به آن.
نفس کم بود در آن اتاق؛ در اتاق ملاقات نام که بینی را مشمئز می‌کرد از آمیزش بویِ آهن و عرق و ترس.
رقص دمپایی‌های پلاستیکی آبی‌اش که در راهرو در صدای پوتین‌های سرباز تلفیق شد، چادرم را مضطرب تا پیشانی و تا نیمی از صورتم کشیدم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    حنانه جون کم کم *** از رازها بر می دارید واقعا اولش خیلی سوال بر انگیز بود ممنون قلمتون مانا🙏🌷🪻🌷

    ۲ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنون از شما که میخونید ❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️